199تا آخر آيه.
و عمر روزى ميراث قسمت مىكرد ميان برادران مادرى و پدرى و برادران مادرى. مادريان را بداد، و مادرى و پدرى را محروم گردانيد. اين محروم گفت: يا عمر! هَب إنّ أبانا كان حمارا ألسنا من امّ واحدة، يعنى: اى عمر! انگار كه پدر ما خرى بود. آيا ما از يك مادر نيستيم؟ يعنى همه از يك مادريم. پس عمر تصديق وى كرد و او را نيز ميراث بداد. اين مسأله را مسأله حماريّه مىگويند؛ و ايشان به فخر باز گويند كه عمر گفت:كلُّكم أفقه من عمر حتي العجائز، يعنى: همه شما فقيهتر و داناتريد از عمر تا غايتى كه پيرزنان هم از عمر فقيهترند؛ و نمىدانند كه اين اعظم الذّنوب است، لِجهله بالدين و تقدّمه عليه مع وجود الفاضل، يعنى: از براى نادانى او به دين، و در پيش افتادن او با وجود آن كه فاضل و عالم در ميانه بود.
و عمر در منبر گفت: لاتُغالوا في مُهور نسائكم فَمَن غالي في مَهر امرأته جلّدتُه، يعنى: مهر زنان خود گران مكنيد كه هر كه مهر زن خود گران كند، من وى را تازيانه مىزنم؛ و گويند كه گفت: هر كه مهر زن از چهارصد درهم بيافزايد، من بر وى حدّ مىزنم، و مهر را بر چهارصد درهم آرم، و هر چه ازآن زياده بود بر بيتالمال مىفرستم. پيرزنى آنجا حاضر بود. برخاست وگفت: يا عمر! أتمنع منّا ما جَعَلَه الله لنا، يعنى: اى عمر! تو منع مىكنى و باز مىدارى از ما آن چه خداى تعالى براى ما نهاده است و قرآن بر آن ناطق است؟ كما قال اللّه تعالى: وَ آتَيْتُمْ إِحْدٰاهُنَّ قِنْطٰاراً فَلاٰ تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً (نساء:20) يعنى: همچنان كه حق تعالى فرمود كه: اگر بدهيد شما به مهر يكى از زنان پوست گاوى پر از زر، از آن مهر هيچ چيز بر مگيريد. عمر در گريه افتاد وگفت: كُلُّكم أفقَه من عمر حتّي العَجائز؛ و فرياد برآورد كه: مرا در دست پيرزنى عاجز گردانيدى. [شكل هاى مختلف اين روايت را بنگريد: الغدير: 99/6 95).
پس در اين قضايا چگونه اقتدا بدو توان كرد؟ وگويند: روزى حكمى بكرد، قائلى گفت: أصبت يابن الخطاب! فقال: و ما يُدريك أنّني أصبت أو أخطات؛