160آن اميرالمؤمنين علىّ به نزديك اصحاب خرما رفت، وناگاه ديديم كه خادمهاى در آنجا مىگريست. علىّ گفت: چرا مىگريى؟ اوگفت كه: اين مرد خرما به يك درهم به من فروخت. چون پيش خواجه خود بردم او باز پس فرستاد. به نزديك اين مرد آوردم نمىستاند و قبول نمىكند.پس اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود كه: اى مرد! خرماى خود را بستان و آقچه [:سكه نقرهاى] اين عورت باز پس ده كه او در اين باب فرمانبردار است و اختيارى ندارد. آن مرد سخن علىّ نمىشنيد. راوى مىگويد كه من گفتم: اى شخص! تو هيچ مىدانى كه اين چه كسى است؟ گفت: نه. گفتم: اين علىّ بن ابى طالب است. در حال آن مرد خرما را بستد و بر سر خرما ريخت و آقچه زن را به او داد. بعد از آن خداوند خرما گفت: يا على! مىخواهم كه تو از من راضى باشى. علىّ عليه السلام فرمود كه: من از تو راضى نمىباشم الاّ آنگهى كه حق مردم را تمام بدهى. بعد از آن على عليه السلام بگذشت و جماعت مسلمانان همراه وى بودند تا آن زمان كه به اصحاب ماهى رسيد و گفت: در اين بازار ماهى مرده بر سر آب افتاده بايد كه نفروشند. بعد از آن بگذشت و به بازار كرباس آمد كه دار فرات مىگويند. به در دكّانى آمد و به صاحب دكّان مىگفت كه: اى پير! پيرهنى كه به سه درهم ارزد به من بفروش. صاحب دكّان اميرالمؤمنين عليه السلام را بشناخت.پس علىّ عليه السلام هيچ چيز از او نخريد و به پيش جوانى آمد و پيرهنى به سه درهم از او خريد و در پوشيد و فرمود:
الحمد لله الذى رزقنى من الرياش ما أتجمّل به على الناس و أواري به عورتي، يعنى: شكر و سپاس خدايى را كه روزى من كرد جامهاى كه از براى مردم درپوشم، و بزينت خود كنم، و عورت خود را بدان بازپوشانم. گفتند: يا أميرالمؤمنين! اين چيزى است كه تو روايت مىكنى يا چيزى است كه از پيغمبر صلّى الله عليه وآله شنيدهاى به نزديك جامه پوشيدن؟ علىّ عليه السلام گفت: بلكه از رسول خدا شنيدهام. پس پدر جوان خداوند جامه كه به دكّان آمد، به وى گفتند: امروز پسر تو پيراهنى به سه درهم به أميرالمؤمنين فروخت؛ و پدر به پسر خود گفت كه: تو