131و تقديس و توحيد خدا مىگويد. راوى مىگويد كه: پيغمبر صلّى الله عليه و آله فرمود كه: من وى را نمىشناسم. ما همچنين در اين سخن بوديم و ذكر آن مرد مىكرديم كه ناگاه آن مرد پيدا شد. ما گفتيم: آن مرد كه نام وى مىبرديم اين است. پيغمبر صلّى الله عليه و آله نظر كرد بدو، بعداز آن گفت ابوبكر را كه، شمشير من برگير و از عقب اين مرد برو و گردن وى را بزن كه اوّل كسى از گروه شيطان كه ديدم او است. ابوبكر به مسجد رفت و آن مرد را در ركوع ديد. گفت: واللّه كه وى را نمىكشم كه پيغمبر عليه السلام نهى كرده است از كشتن نماز گزارندگان. بعد از آن بازگرديد و پيش پيغمبر آمد. رسول صلّى الله عليه و آله فرمود: اى ابوبكر! بنشين كه تو صاحب اين نيستى. برخيز، اى عمر! و شمشير من از ابوبكر بستان و در مسجد رو و گردن وى بزن. عمرگفت: شمشير بستدم [64] و در مسجد رفتم. آن مرد را ديدم كه در سجود بود. گفتم: واللّه كه وى را نمىكشم. بعد از آن باز گرديدم و به پيش رسول رفتم و گفتم: يا رسول اللّه! منآن مرد را ديدم كه در سجود بود. پيغمبر صلّى الله عليه و آله مرا گفت: بنشين، اى عمر! كه تو صاحب وى نيستى و اين كار از دست تو نمىآيد. اى على! برخيز كه كشنده وى تويى. اگر وى را بيابى بكش كه ميان امّت من هرگز خلافى واقع نشود. اميرالمؤمنين علىّ گفت: من شمشير بستدم و در مسجد رفتم. آن مرد را نديدم. پيش پيغمبر صلّى الله عليه و آله رفتم و گفتم: يا رسول اللّه! من وى را نديدم. پيغمبر مرا گفت: يا اباالحسن! امّت موسى به هفتاد و يك فرقه شدند. يك فرقه رستگار و اهل نجات بودند، و فرقههاى ديگر در دوزخ باشند؛ و امّت عيسى به هفتاد و دو فرقه شدند. يك فرقه ناجى و رستگار، و ديگران در دوزخ باشند؛ و امّت من به هفتاد و سه فرقه مىشوند. يك فرقه ناجى و رستگار، وديگران در دوزخ باشند. گفتم: يا رسول اللّه! فرقه ناجيه كدامند؟ گفت: آن كسانى كه بر آن طريق باشند كه تو و اصحاب تو بر آنى؛ و خداى تعالى در حقّ آن مرد كه ذكرش گذشت اين آيه فرستاد: ثانى عطفه تا آخر آيه، و حق تعالى مىفرمايد: اوّل كسى كه بدعتها و ضلالتها