127از آن، هر شش را يافتم كه علم ايشان منتهى مىشد به على و عبداللّه عبّاس، و علم عبداللّه منتهى مىشد به على، و على متفرّد بود بدان و كسى با وى شريك نبود در آن علم.
و در كتاب مجتبى است روايت از علىّ كه وى فرمود: واللّه! هر آيه كه فرود آمد من مىدانم كه براى چه فرود آمد و در كجا فرود آمد. به درستى كه خداى تعالى مرا داده است دلى دانا و دريابنده و زبانى سؤال كننده و گشاده و فصيح.
و ابوعثمان ازدى مىگويد: از على شنيدم كه مىگفت: واللّه كه من دروغ نگفتم، و با من دروغ نگفتند، و من گمراه نشدم، و به من گمراه نشدند؛ و من حجّتىام قاطع واضح از طرف خداى خود، و من باك ندارم از آن كه پيروى من كند و هر كه پيروى من نكند.
يحيى معاذ رازى روزى به خدمت نقيب بلخ، محمّد بن الحسن العلوى رفت. نقيب گفت: يا شيخ! ما تقول فينا أهل البيت؟ يحيى گفت: ما أقول فى غرسٍ سقي بماء الوحي و طينٍ عُجن بماء الرسالة فهل يفوح منها إلاّ أرج المسك الهندى و العنبر الشحري، يعنى: چه گويم من در حقّ درختى كه آب وحى وى را داده باشند؟ [62] و چه گويم در حقّ گِلى كه به آب رسالت آن را سرشته باشند، و هيچ بوى ازآن آيد به جز از بوى مُشك هندى و عنبر. [عنبر شحرى منسوب به شحر از مناطق عمان است كه در خوبى شهرت داشته است نك: انساب سمعانى: 407/3] پس نقيب بفرمود تا دهان شيخ را به دُرّ و جواهر قيمتى پر كردند.
و روزى يكى از ابونواس گفت: چگونه است كه دعوى محبّت اهل بيت عليهم السلام مىكنى و هرگز مدح امام على بن موسىالرّضا عليه السلام نمىگويى؟ پس گفت در قصيدهاى: [تذكرة الخواص: 321]
قلت: أنا لا أهتدي لِمَدح إمام كان جبريل خادما لأبيه
يعنى: من راه نمىبرم به مدح امامى كه جبرئيل خدمتكار پدر وى بوده است.
غرض، جمعى كه مرتبه ايشان اين بود، و اين قدر و اين منزلت دارند در