108و رسول خدا را دوست مىدارد، و خدا و رسول خدا وى را دوست مىدارند، و مادر ايشان فاطمه است دختر محمّد پيغمبر خدا. دگر گفت: اى جماعت مردمان! دلالت كنم شما را به بهترين كسانى با عمّ و عمّه؟ گفتند: بلى. يا رسول اللّه! گفت: حسن و حسيناند. عمّ ايشان جعفر طيّار است. خداوندِ دوبال [به او داده است] كه در بهشت با فرشتگان مىپرد، و عمّه ايشان امّهانى است دختر ابوطالب. دگر گفت: اى جماعت مردمان! دلالت كنم شما را به بهترين كسانى با خال و خاله؟ گفتند: بلىيا رسول اللّه! گفت: حسن و حسيناند. خال ايشان قاسم است پسر رسول خدا صلّى الله عليه وآله و خاله ايشان زينب است دختر رسول خدا صلّى الله عليه و آله. پس گفت:
اللّهُمَّ إنّك تَعلَم أنّ الحسن و الحسين فى الجنّة و جدّهما فى الجنّة و جدّتهما في الجنّة و أبوهما و أمّهما في الجنّة و عمّتهما وخالهما في الجنّة و من يُحِبّهما في الجنّة و مَن يُبغِضُهُما في النار، يعنى: اى بار خدايا! تو مىدانى كه حسن و حسين در بهشت مىباشد، و جدّ ايشان و جدّه ايشان در بهشت مىباشند، و عمّ و عمّه ايشان در بهشت مىباشند، و خال و خاله ايشان در بهشت مىباشند، و دوستان ايشان در بهشت مىباشند، و دشمنان ايشان در دوزخ مىباشند.
ابو جعفر مىگويد كه: چون من اين بگفتم، شيخ گفت: اى شابّ! تو را مولد كجا است؟ من گفتم: از كوفه. گفت: عربى يا مولى؟ گفتم: عربم. گفت: اين حديث كه تو روايت مىكنى در اين كسوت و لباسى كه در ميان خلق پوشيدهاى! و در حال مرا خلعتى پوشانيد و مرا بر استر خود سوار گردانيد، و من آن استر را به صد دينار بفروختم. پس گفت: به خدا كه من تو را امروز قريرالعين گردانم، و تو را دلالت كنم به شابّى كه تو را روشن چشم كند؛ ودست من گرفت و به در مسجدى آورد، و مردى از آنجا بيرون آمد و وى امام آن مسجد بود و گفت: خلعت و استر را مىشناسم! نه فلان كس به تو داد؟ به خدا كه براى محبّت اهل بيت به تو داده است. پس مرا گفت: از بهر من حديثى روايت كن. من گفتم: رواية عن جدّي [52] أنّه قال: