51امام على (ع) و فرزندانش حاوى تمام مطالب و مناقب، و همه مثالب و معايب در مخالفان است (ص 258).
وى به علوم اهل بيت (ع) از على و امام صادق (ع) و جهات مختلف آنها اشاره كرده و آن را با علوم پيامبران (ع) مقايسه مى كند. در اين ميان، براى نويسنده اين سطور شگفت است كه كمترين اشاره اى در اين كتاب به بحث تحريف قرآن نيست. با توجه به ديدگاه هاى وى، انتظار مى رفت كه او گرايش تندى در اين زمينه داشته باشد، اما آشكار است كه وى قرآن را كاملا بدور از تحريف مى داند.
اما در باره بنى عباس، گذشت كه نگاه او نسبت به اين خاندان بسيار منفى است. وى سلسله عباسيان را يك يك بر مى شمرد و خاتمه آنان را به دست خان اعظم سعيد هلاكو خان مى داند كه همراه با چهارصد هزار از سپاه ترك آمد و با يك صد هزار كنار بغداد لشكرگاه زد. در اينجا با تعبير «قيل» يعنى گفته شده است (گويى منبع درستى براى آن نمى شناسد) مى گويد: امير ابوبكر فرزند مستعصم صبح گاهى در محله كرخ بغداد عبور مى كرد. شنيد كه كسى بر جمعى از صحابه لعن مى كند. همان روز به كرخ يورش برد و غارتشان كرد و بچههايشان را اسير كرد. اين خبر به وزير دارالخلافه محمد بن علقمى كه متشيع بود رسيد. او از اقدام ابوبكر ناراحت شد و نامه اى به خان نوشت و از او خواست تا سپاه خود را حاضر كند. وى نوشت كه وى امرا و لشكر را خواهد ترساند و در كارها كوتاهى خواهد كرد. خان عادل نيز حركت كرد و مستعصم را با چهل عالم كشت و در دريا انداخت و ملك عرب را گرفت. حديث سماوى يعنى قدسى هم در اين باره هست كه خداى فرمود: من لشكرى دارم كه در شرق مسكنشان داده ام و نامشان ترك است و قلبشان چون آهن است و به گريه كنندگان رحم نخواهند كرد. اينان شجاعان من هستند كه به كمك آنان از عاصيانم انتقام مى گيرم (ص 302-303). مؤلف با اندكى تفصيل بيشتر اين خبر را در تحفة الابرار: 97 آورده است (از آنجا در مجالس المؤمنين: 442/2).