33
سرگذشت ذبح اسماعيل عليه السلام
اسماعيل سيزده ساله بود كه پدرش به ديدنش آمد، وقتى نگاه پدر به نوجوانش افتاد، قلب او از محبت فرزندش لبريز شد.
در اين هنگام خداوند ارادۀ آزمايش اين پدر و فرزند را كرد، لذا چون شب هشتم ذى حجه فرا رسيد، ابراهيم در خواب ديد كه فرزند دلبندش را سر مىبرد!
همان خواب در شب نهم و دهم نيز تكرار شد و ابراهيم يقين كرد كه از جانب خداوند مأموريت دارد فرزندش اسماعيل را در راه او قربانى كند.
چون صبح روز عيد قربان شد، به هاجر گفت: برخيز و لباس بر تن اسماعيل كن تا برويم! وقتى هاجر اسماعيل را آماده كرد، ابراهيم فرمود: ريسمان و كارد تيز هم بياور. اين سخن تعجب هاجر را برانگيخت و پريشان خاطرش ساخت.
ابراهيم با فرزندش به سوى منا آمدند. در ميان راه، جريان را به اسماعيل گفت. اسماعيل بدون دغدغۀ خاطر پذيرفت و گفت: