86ادارۀ كمپانى، پسران آقا «سيد محمّدعلى خادم» هم براى مشايعت و خداحافظى آمده بودند.
درست چهار ساعت به غروب مانده سوار شده حركت كرديم، خيلى از جهت گرما و عطش سخت گذشت، اول مغرب رسيديم به «مسيب»، چون عربانه از روى جسر «مسيب»، به واسطه عدم استحكام جسر عبور نمىكند، كمپانى در آن طرف جسر عربانههاى ديگر دارد، مسافرين با اسبابهايشان بايد به آن طرف جسر رفته، تجديد مركب بنمايند، اين است كه با تاريكى شب و گفتگو كردن با حمالهاى اراذل، خيلى اسباب زحمت است، بهر حال رفتيم آن طرف جسر دو سه ساعت ما را معطل كردند، معلوم شد راه ناامن است، مىخواهند تمام عربانهها را يكدفعه، و به همراهى عسكر حركت بدهند، خستگى و گرمازدگى و اوقاتتلخى از دست سورچيان و حمالها كم نبود، خوف جان هم مزيد بر علت شد.
ساعت سه از شب گذشته چهارده عربانه را رديف كردند، و جلو هر كدام يك عسكر تفنگدار نشانده حركت كردند، تا يك ساعت اسبها شرارت مىكردند، و عربانهچىها هم ملنگ 1 بودند. هر كدام مىخواستند از ديگرى جلو بيفتند، بيچاره مسافرين اسير شرارت و رذالت دو صنف حيوانهاى وحشى بودند، ضمناً صداى چندين تير تفنگ هم از گوشه و كنار شنيده شد.
با اين كيفيات ساعت شش از شب گذشته رسيديم به «محموديه»، ديگر رمق نداشتيم. قريب يك ساعت لنگ كردند، صرف شام و چاى