64حساب مشهدى «عبدالحميد» را تفريق كرده، تتمۀ كرايه كالسكه را داديم و چند پاكت و صورت تلگراف كه شب نوشته بوديم به او داديم، كه در «قصر شيرين» ارسال و مخابره نمايد، پس از خداحافظى با او، اسبابها را در يك محوطۀ بزرگى ريختيم كه دور تا دور آن سيم كشيدهاند، و محل تفتيشات گمركى است، قريب يك ساعت زير آفتاب سوزان معطل شديم، بعد از آن كه اسبابها را معاينه كردند مرخص شديم.
امّا محل سايه نبود كه بنشينيم و صرف نهار كنيم، دو سه چادر در آنجا زدهاند كه محل انتظار مسافر است، آن چادرها هم معلوم شد متعلق به اشخاص متفرقه است، و از هر مسافرى شبى دو آنه مىگيرند، اينجا در واقع يك صحراى بىآب و علفى است و از لوازم «استاسيون» هيچ موجود نيست، در زير چادر هم كه رفتيم جا نبود، يك عده يازدهنفره مسافرين از دو شب سه شب قبل آنجا بودند، هر قسم بود پهلوى آنها برگزار كرديم.
امروز از صبح تا غروب از حيث گرما و خستگى و ناراحتى سخت گذرانديم، بدتر از همه آن كه گفتند: ماشين امشب مخصوص عسكر است و مسافر نمىبرد. اوقات ما صد درجه تلختر شد، بالأخره بوسيله سفارشنامۀ «سفارت انگليس» كه همراه داشتيم، و به همراهى «ميرزا داود هندى» بليطفروش، امشب را به قيمت هر نفرى هشت روپيه گرفته آسوده شديم.
داوودخان
اين «داوود خان» يك جوان هفده، هجدهسالۀ هندى است، و با وجود رنگ سبزه مايل به سياهش، به قدرى مقبول و مليح و خندهرو است و زبان فارسى را به قدرى شيرين و خوشمزه و با ادا و اصول حرف مىزند، كه