214نزديك غروب رسيديم به يك قريۀ خيلى بزرگ و آبادى موسوم به «جُدَيْده» بالتصغير، و در حال سوارى، باغات سبز و خرم، و دكاكين معتبر و قهوهخانههاى آن را تماشا كرديم. هواى بسيار لطيف و آبهاى جارى فراوانى داشت، در دامنۀ كوه يك مقبرۀ بزرگ عالى ديده شد، از جمالها استعلام كردم گفتند، مدفن «عبدالرحيم البرعى اليمنى» است كه از شعراى معروف بوده، و به مناسبت ناهموارى و پست و بلندى جاده، از اول شب به بعد در زحمت و خوف سقوط بوده، ساعت پنج از شب رسيديم به منزل و استراحت نموديم.
صفراء
امروز جمعه دوم صفر، مطابق «بيست و چهارم ميزان»، منزلگاه ما در كنار قريهاى بود موسوم به «صفراء»، كه داراى يك نهر بزرگ آب جارى است، و غالباً حجاج در آن آبتنى و شستوشو كردند، اين آب را گفتند از يك چشمه در دامنه كوه بيرون مىآيد، و تمام باغات و مزارع «صفراء» را مشروب مىكند.
محلى كه چادرهاى حجاج را زده بودند، يك دره است مابين دو كوه، و عبارت از يك قطعه دهستانى است كه پا در آن فرو مىرود، و در اينجا بعض شكافهاى عميق در زمين، و چندين نخلها و اشجار از كمر شكسته، يا در رمل فرو رفته ديديم، و از جمالها استفسار كردم گفتند:
سيل اينطور كرده و «عوان» نام جمال حكايت كرد كه دو سال قبل يك قافله هزار نفرى، از حجاج «جاوه» و «هند» و «مغاربه» در اينجا نزول كردند، كه من نيز در آن قافله بودم. اول غروب صداى رعد و برق مهيبى بلند شد و باران سختى آمد، به فاصلۀ يك ساعت سيل عظيمى از كوه