148براى غروب مرا پيش رفقاى خودم كه در خانۀ «سيد عباس» پسر «سيد مختار» منزل گرفته بودند برد، در كوچهها و معابر چندين نفر ميت و محتضر به زمين افتاده بودند، شب را با كمال ناراحتى از گرما و رطوبت هوا بهسربرديم.
حضرت حوّا
امروز صبح پنجشنبه چهارم ذىالحجه مطابق «بيست و هشتم اسد»، رفقا رفتند به زيارت «حضرت حوا» كه بيرون شهر است، و من با وجود قطع تب قوه رفتن را نداشته، نشستم و مشغول نوشتن گزارش چند روز گذشته شدم. رفقا برگشتند و «حاج محمد» حملهدار را فرستادند كه شتر و شُقْدُف 1 براى رفتن از «جده» به «مكه» كه ده فرسخ است كرايه كند.
بعد از آن كه در «كراچى» مابين ما و «حاج سيد جعفر حملهدار» جدائى افتاد و او با «كشتى همايون» قبل از ما حركت كرد، ما خدمات مربوط به حملهدارى را به «حاج محمد» نام حملهدار ارجاع كرديم.
(شقدف يك قسم كجاوهاى است كه در اينجا معمول است، و خيلى سبكتر و جادارتر از كجاوه است)
«حاج محمّد» با يك نفر عرب جمّال برگشت، و قرار شد همين امشب با شقدف برويم، يك ساعت ديگر به كلى ورق برگشت، يعنى جمعى از «مغاربه» و حجاج «جاوه» به حكومت «جده» متظلم شده بودند كه «جمال آقا» حجاج عجم را چون پول بيشتر مىدهند، مرتباً و به زودى حركت به «مكه» مىدهند، با اين كه ما ده پانزده روز است در اينجا