147ساعت به غروب مانده رسيديم به ساحل «جده» و يك مسرت و شعف فوقالعاده، در تمام مسافرين حاصل شده بود، حق هم داشتند. زيرا كه موجبات محروميت از نيل به مقصد از هر جهت فراهم بود، شب را در كشتى مانديم زيرا كه چند كشتى قبل از ما به ساحل رسيده و مسافرين آن مشغول پياده شدن بودند، بهعلاوه طبيب دولتى هم بايد بيايد مسافرين كشتى را معاينه كند.
امروز چهارشنبه سوم ذىالحجه مطابق «بيست و هفتم اسد»، بعد از آنكه كشتىهاى وارده قبل از ما مسافرين و بارهاى خود را پائين كردند، طبيب حكومتى عرب آمد و ما را معاينه كرد و اجازه پياده شدن داد، مسافرين توسط بلمها و طرادهها با اثاثيه خود به ساحل شهر در گمركخانه پياده شدند، و دسته دسته يا يك يك، تذكرههاى خود را ارائه داده و اثاثيه را توسط گاريها به شهر حمل نمودند.
امروز در گمركخانه از جهت گرماى فوقالعاده و عفونت هوا و ازدحام و مصادمۀ چند هزار جمعيت در يك محوطۀ كوچك، خيلى سخت گذشت اما من با ضعف زياد، همين كه يك ساعتى در هواى گرم و كثيف گمركخانه ماندم و چند جنازه و چند نفر محتضر در گوشه و كنار ديدم، ديگر نفهميدم چه شد براى يك ساعت به غروب ملتفت شدم كه «آقا ميرزا جمالالدين كتابفروش طهرانى» در بالاخانه مرا پرستارى مىكند، و هندوانه به من مىخوراند فوراً تب شديدى كرده به هوش و حواس آمدم، معلوم شد «آقا ميرزا جمال» كه با «كشتى همايون» از «كراچى» حركت و سه روز قبل از ما وارد «جده» شده، امروز در گمركخانه به تماشا آمده، و رفقا مرا كه بىحال بودهام به او سپردهاند، خداوند او را ثواب جزيل و اجر جميل عنايت فرمايد.