124روز ديگر و يك دفعه كشتى سوارى بيشتر باقى نمانده، آيا وظايف مهماندارى شما اقتضا مىكند كه «شيخ عبدالقادر» دربارۀ آنها اين نوع رفتار كند؟ بعد شرح ورود به «كراچى» و آبلهكوبى و حركت مسافرين و باقيماندن خودمان و امر «شيخ عبدالقادر» به مراجعت را داده، اضافه نمودم كه بعضى مردها در «كشتى همايون» سوار شدهاند، كه عيالات آنها مانده و عكس آن نيز شده است، و غالباً بعضى رفقاى ما رفتهاند و خرجى همراهان با آنها است و بالعكس.
در اين موقع حاكم از اين كلمات متأثر شده، لبهاى خود را مىگزيد، بعد يك ورقه سفارشنامه از «مستر كاكس»، «سفير انگليس» در «طهران» داشتم، پيش او گذاشتم بعد از خواندن گفت من مىتوانم اين چند نفر را كه مورد سفارش و توصيه هستند، با همين كشتى حركت بدهم، گفتم هيچكدام راضى نيستند و تمناى اعزام تمام را مىنمايند.
ماجراى كشتى همايون
در اين ضمن «حاج عبدالغنى» به موجب قولى كه داده بود آمد، و يك نفر پيرمرد ريشسفيد معمم، و يك نفر ديگر با عمامه زربفت همراه مشاراليه بودند، اما آن دو نفر را مقدم بر خود مىداشت، و حاكم نسبت به شخص اخيرالذكر خيلى احترام و تجليل كرد، و به زبان «هندى» مشغول صحبت شد. اتفاقاً شيخ پيرمرد پهلوى من نشسته بود، و صحبتهاى آنها را به عربى براى من ترجمه مىكرد، و خود را«قاضى مسلمين كراچى»، و آن ديگرى را يكى از راجهها و شاهزادگان «هندوستان» معرفى نمود.
خلاصه صحبتهاى آنها با حاكم همان زمينه مذاكرات ما بود. بعلاوه شخص راجه گفت: هرگاه تهيۀ كشتى براى اين مسافرين ننمائيد، من خود