103امروز صبح كشتى «جده» حركت كرد، از هر مسافرى يكصد و پنجاه روپيه كه قريب چهل تومان ماست گرفته، و مىگويند بيستروزه به «جدّه» مىرسد، ما را هم بردند به نظميّه كه تذكرههاى خودمان را با ورقه پاس بگيريم، چون جمعيت زياد بود تا ظهر طول كشيد، باقى روز تا شام در «عشار» گردش مىكرديم.
وجه تسميه «عشار» آن است كه قديماً اينجا محل گمركخانه «بصره» بوده، كه قيمت ده يك مالالتجارههاى وارده و صادره را به عنوان گمرك مىگرفتهاند، متدرجاً خانهها و تجارتخانههائى آنجا احداث شده، و يك شهر قشنگى گرديده است. بازارها و معابر آن خيلى پاكيزه و مستقيم و منظم است، كوچههاى مخروبه كج و معوج هيچ ندارد، و تماماً بناهاى آن جديد است يك خيابان باصفائى هم كه طرف عصر گردشگاه مردم است دارد، و طرفين اين خيابان تماماً دكاكين و مغازه و عمارت است، و عموماً بناهاى فوقانى، تماشاخانهها و مهمانخانهها و تآترها و قمارخانهها است.
صداى رقص و آواز از اول شب تا صبح از آنجاها شنيده مىشود. يك رشته خط آهن از اين خيابان شروع شده، نمىدانم به كجا مىرود؟ لوكوموتيو و واگونهاى آن خيلى كوچك، و خيلى خيلى ظريف و قشنگ است. فاصله بين دو خط به قدر نه گره ما مىشود، اما مسافرت با آن اختصاص به سربازها و عملهجات انگليسى دارد، ديگران بايد به تماشا قناعت كنند. در محل منزلگاه ما خيلى درختهاى نخل سوخته و نيمسوخته بود، پرسيدم گفتند اينجاها آباد بوده است و سال گذشته آتش گرفته و كن فيكون شده، و اراضى آن وقف بر مسجدى است كه متصل به منزلگاه ما است، و آن را «مقام على» مىگويند. اين مسجد اهميت ساختمانى ندارد، ليكن شيعهها عموماً نماز را در آنجا مىخوانند، ما هم