77كاين تويى آزادهى دشت بلا
پس چرا در بند نفسى مبتلا؟
بند نفست را گسل شمشاد شو
اين قفس را بشكن و آزاد شو
دل به يار خود بده دلداده باش
حرّ تويى، چون نام خود آزاده باش
طاير بام بلا پر را گشود
پشت پا زد بر تمام هست و بود
سوى كوى دوست پر وا كرده است
ديده را از اشك دريا كرده است
داشت آن يابندهى فيض حضور
پشت سر ظلمت، مقابل نورِ نور
دل به دريا زد كه دريايى شود
اين به خاك افتاده بالايى شود
خون غيرت در رگش آمد به جوش
بادهى ايثار را شد جرعه نوش
كز كجا مىآيد آواى حزين
واى من از كيست؟ اين «هَلْ مِنْ مُعين»
جان من در آتش اين ناله است
همنواى بغض چندين ساله است
در گلو فرياد امّا بُد خموش
كوله بار خجلتش بر روى دوش