260
اربعين
بستر طوفان
چشم را بى رخ تو چشمۀ جوشان كردم
چهره را از غم تو بستر طوفان كردم
سر تو بر سر نى ديدم و در محمل غم
به پريشانى خود موى پريشان كردم
خصم ميزد به لبت چوب كه من ناله كنان
سوختم از غم و صد چاك گريبان كردم
گرچه يك لاله زتو ماند به ويرانه ولى
كنج آن غمكده را همچو گلستان كردم
در فراقت نه سرى ماند مرا نى سامان
روى بر تربت تو بى سر و سامان كردم
ساختم پيكر خود را سپر تير بلا
در ره عشق تو من ترك سر و جان كردم
شانه بر موى پريشان يتيمان زدهام
گرد غم پاك ز رخسارۀ آنان كردم
خون دل خوردم و يعقوب صفت اى «ياسر»
گريه بر فُرقت آن يوسف كنعان كردم