247كرب و بلا بود كه ديدم تو را
ديدن من شام بلا آمدى
«ياسر» از اين آه جگر سوز من
خوب تو در شور و نوا آمدى
در رثاى حضرت رقيه عليها السلام
اشك شمع
جانِ بر لب رسيده دارم من
قدِّ از غم خميده دارم من
سرِ در خون نهفته دارى تو
چشمِ در خون تپيده دارم من
ديگر اى مه متاب كز رأفت
آفتابى دميده دارم من
آه و افسوس روى دامانم
سرِ از تن بريده دارم من
ديده بگشا كه از غمت بابا
رنگِ از رخ پريده دارم من
باغبانا ز هجر بى تابم
خار ماتم به ديده دارم من
«ياسر» از شوق ديدنش چون شمع
اشكِ بر رخ چكيده دارم من