203
اسارت
مىبريد امّا بهروى ناقۀ عريان چرا؟
مىدهيد اينگونه بر آزار ما فرمان چرا؟
ما زِ يثرب آمديم، آنجاست منزلگاه ما
مىبريد اينك به شام و كوفۀ ويران چرا؟
تازيانه بر تن گلهاى زهرا مىزنيد
مىكنيد آخر چنين دلجويى از مهمان چرا؟!
لحظهاى آهستهتر! تا خويش را سامان دهيم
مىبريد اينگونه ما را بى سرو سامان چرا؟
گر مسلمانيد، اى غارتگران باغ دين!
بر فراز نى زديد آيينۀ قرآن چرا؟
بال و پر بستيد از مرغان گلزار نبى
نيلگون كرديد از سيلى رخ طفلان چرا؟
گاه مىخنديد و گه بر حال ما گريان شويد
ماندهايد اى كوفيان در كار خود حيران چرا؟
گر كه مىدانيد ما ذريّۀ پيغمبريم
بردن اين خاندان در گوشۀ زندان چرا؟
«ياسر» از چشمان خود، خون كرد جارى جاى اشك
چشم را چون او نمىسازيد خون افشان چرا؟