365اسماعيل و هاجر كه در حج نماد وارستگى هستند،در اينجا بسيار سودمند است و تشريح داستان قربانى اسماعيل و قربانگاه منا درسى است براى حاجيان تا بدانند آن كس كه آهنگ ديار يار دارد،بايد از اغيار دل بركند.
در اين داستان هر چند حكمت خداوندى ايجاب كرد،اسماعيل قربان نشود و بماند تا نسلى موحّد از دودمان او پديد آيد و شجرۀ پاك رسالت از آن نسل برويد و به ثمر نشيند،اما ابراهيم و اسماعيل در اين آزمايشِ بزرگ پيروز شدند.آنها بىدرنگ سر تسليم فرود آوردند و خود را براى آن فداكارى آماده ساختند و بدينسان مقصودِ اصلى تحقق يافت.چه،مقصد اصلى،كه در علم حق گذشته بود،ذبح اسماعيل نبود بلكه ذبح محبت فرزند و دل از تعلّق غيرخدا تهى كردن بود كه اين به تمام معنى تحقق يافت و ابراهيم با افكندن فرزند بر خاك منا و نهادن كارد بر گلوى او،تعلّق فرزند را كه عميقترين تعلّقات بود و به طريق اولى ساير علائق را نيز در مسلخ عشق قربان كرد.
«همينكه تسليم شدند و او را با پيشانى بر زمين افكند،وى را ندا داديم:هان اى ابراهيم! آن رؤيا را تصديق كردى،آرى نيكو كاران را اينچنين پاداش دهيم» ؛ فَلَمّٰا أَسْلَمٰا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ* وَ نٰادَيْنٰاهُ أَنْ يٰا إِبْرٰاهِيمُ* قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيٰا إِنّٰا كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ . 1
اين داستان بلنداى قلّۀ فداكارى را به نمايش مىگذارد.پدر پيرى را نشان مىدهد كه در واپسين روزهاى زندگى خود،فرزند جوانش را در زير آفتاب سوزان منا آن سرزمين خاموش اما پر غوغا،روى خاكهاى داغ افكنده،تا ميان سر و بدنش جدايى بيفكند.
نه پدر را ترديدى است و نه فرزند را امتناعى.هر دو تسليم محضاند،اما تنها اين كارد است كه نمىبرد؛چرا كه خليل فرمانش مىدهد و جليل نهيش مىكند و قربانى به تأخير مىافتد و ابراهيم خشمگين كارد را به سويى مىافكند تا خدايش اطمينان مىدهد كه ديگر بس است،شما كار خود را كرديد ما نيز پذيرفتيم و اينك قربانى ديگر به فديۀ اسماعيل مىرسد و كار خاتمه پيدا مىكند و سنت قربانى جاودانه مىشود و نام ذبيح بر اسماعيل مىماند؛چرا كه در حقيقت او ذبيح است،ذبيحى كه با ارادۀ خود پذيراى قربان