156از آلهۀ جاهليت در عرفات چيزى نمىدانيم،ولى احتمالاً همان كوه«قُزَحْ»آلهۀ مزدلفه باشد كه خداى برق و توفان و رعد و باران بود،كه پيشتر ادومىها آنها را مىپرستيدند و اكنون در ميان اهل جاهليت جز آتش افشانى بر آن در مُزدلفه چيزى بر جاى نمانده بود.
هر قبيله در عرفه موقف خاص داشته كه اكنون جز نام چند موضع برجاى نمانده است.وحدت صفوف حاجيان در اسلام،بىهيچ امتياز و موضعى خاص سبب شد تا اسامى آن مواضع از ياد برود.
آنچه از اين مواقف ويژه برجاى مانده يكى «نَفْعَه» است مربوط به قبيلۀ رَبيعَه كه در شعر عمروبن قَميئَه آمده است.
و مَنْزلةٍ بالحَجِّ أُخرى عَرَفْتُها
لَها نَفْعَةٌ لايُستَطاعُ بُروحُها 1
«منزلگه ديگرى از براى اوست به نام نفعه كه نتواند آن را ترك كند.»
قريش و اهل مكه خود را از ديگر اعراب متمايز مىدانستند و در موضعى نزديك قربانگاه در مُزدلفه بنام«نَمِرَه»جاى مىگزيدند.
كوه«إِلال»درعَرفه را معظّم مىدانستند و بدان سوگند ياد مىكردند.در شعر نابغه.
چندجا از آن ياد شده و طُفَيل غَنَوى آن را در شعر آورده است:
يَزُرْنَ إِلالاً لايُنَحَّبْنَ غيرَه
بِكُلّ مُلَبّ ٍ أَشْعَثِ الرأسِ مُحْرِمِ 2
«آن شتر سواران،در حالى كه تلبيهكُنان،غبار آلود و پريشان موى و محرماند،جز زيارت كوه الال،قصد ديگر نكردهاند.»
انتقال سريع از عَرفه به مُزدلفه را«اِفاضَه»يا«اِجازَه»مىگفتند.كسانى بودند كه پيشاپيش آنان را هدايت مىكردند.
در سيرۀ ابن هشام آمده است كه،غوث بن مُرّبن أدّ،مسؤول اجازه از عرفه بود