675همان شكمهاى گرسنه شان بر دنيا و مافيها پشت كردند.
كمى گوش فرا دهيد! اگر چشمتان را ببنديد و فقط كمى توجه كنيد صداى زنگ شترانى از دور به گوش مىرسد و همراه آن صداى گريه زنان و كودكانى كه پدران و برادران و همسرانشان را در نبرد احد از دست داده بودند، مىشنويد. و در اين حال صداى نعرۀ شتر عمرو بن جموح را مىتوان شنيد آنگاه كه همسرش جنازه وى و پسرانش را بر روى آن نهاده بود و شتر از بازگرداندن وى به مدينه امتناع مىكرد.
كمى آرامتر! آيا اين صداى گريه آرام كودكان على عليه السلام نيست كه در تاريكى شب با مادر براى آخرين بار وداع مىكنند؟ رها كنيد اين بناهاى زيبا را، و در جانهايتان و در صنوبر شكوهمند وجودتان زمزمههاى شبانه هزاران مؤمن فداكارى را به خاطر آوريد كه با قلبهاى مملو از ايمانشان و با جمجمههاى سپرده به خدايشان جهانى را مبهوت ايمان خود كردند.
حاجى! اينجا براى سياحت و شايد هم كمى تجارت نيامدهايم، آمدهايم اينجا براى اتصال با جان جهان، براى پيوند برقرار كردن با جان و روح پيامبر صلى الله عليه و آله آمدهايم تا صداى استدلالهاى استوار على عليه السلام را در اثبات حقانيت اسلام به همراه روح فتوت و مردانگىاش اخلاص و عبوديتش، تعبد و تواضعش، شهامت و شرافتش، و علو ايمانش، به همراه شجاعتى وصفناپذير، شايد اندكى بيشتر از گذشته درك كنيم و شميم حضور على عليه السلام را در كنار مسجد النبى صلى الله عليه و آله و قبور شهدا استشمام كنيم.
حاجى، مىدانى در كوچههاى محله بنى هاشم، كه اينك بين بقيع و مسجدالنبى صاف و سنگفرش شده است روزگارى على تنهاترين روزهايش را گذراند و در همان كوچهها روزى ديگر بزرگترين و زيباترين انتخاب با هجوم مردم تشنۀ عدالت، پرشورترين روزهاى تاريخ را در حيات بشر رقم زد.
حاجى، فراموش نكن اگر روزى پيامبر در محله بنى هاشم آمد و شد داشت، روزى ديگر سبط اكبرش حسن عليه السلام در آنجا به عبادت مىنشست و روزى ديگر حسين عليه السلام به همراه زينب عليها السلام و عباس عليه السلام ، باشكوهترين جلوه وفادارى به ولايت، در اين كوچهها گام برمىداشتند.