663
دردسرى به نام «سوغات» 1!
به قصد تهيه گزارش بيرون آمدهام. قصد دارم به چند هتل محل استقرار ايرانيها سر بزنم و با آنها درباره مسائلشان گفتگو كنم. از ضلع شرقى مسجد النبى به سمت شمال بالا مىروم.
در حال فكر كردن به سوژههاى گفتگو با زائران هستم كه دو خانم مسن در حالى كه چند كيسه سنگين به دست داشتند، توجهم را جلب مىكنند. جلو مىروم و به يك از آنها مىگويم: «مادر جان! كمك نمىخواهى؟» طورى كه گويى منتظر چنين كمكى است، مىگويد: خدا خيرت بدهد مادر! ولى سخته». كيسهها را از دست او و خانم ديگر مىگيرم.
معلوم است كه از بازار برگشتهاند.
- چرا اينقدر خودتان را اذيت مىكنيد؟
- خوب چكار كنيم؟
- چرا؟
- نوهها را؛ از آدم توقع دارند و بايد براى هر كدامشان چيزى خريد. تازه يكى از نوههايم از من خواسته برايش گوشى تلفن همراه سوغات ببرم!
چقدر سنگين است اين كيسهها! در طول فاصله نه چندان زياد تا هتل «ماروت» در ضلع شمالى مسجد النبى، دو سه بار مجبور مىشوم كيسهها را زمين بگذارم و استراحت كنم. حتماً براى خانمها سختتر بود بردن اين كيسهها. راستى كه اين طور خريدها تمام انرژى زائر را مصرف مىكند. به هتل كه رسيديم، در آنجا هم چند نفر ديگر، وضع مشابهى داشتند و دستهايشان پر بود از كيسههاى پر از جنس.
با دستانى پر از دعاى خير كه خانمها در حقم كردند، از هتل بيرون مىآيم، در بازارهاى دور و بر مسجد النبى گشتى مىزنم؛ زائران ايرانى كاملاً توى چشم مىآيند. صاحب مغازهاى با داد و فرياد و اخلاقى تند، از فروش جنس به چند مشترى كه اندكى تخفيف مىخواستند خوددارى مىكند و آنها هم در مقابل سماجت مىكنند. كنجكاو مىشوم و از