649كارى است كه شما ايرانيها موقع نماز خواندن مىكنيد و سنگى را در دستتان قايم مىكنيد، وقتى به سجده مىرويد، مىگذاريد زمين و روى آن سجده مىكنيد؟ بعد دوباره بر مىداريد و...؟!
من به جاى جواب به سؤال او، مليت وى را پرسيدم. معلوم شد مالزيايى است. در پاسخش گفتم: «ببين! شما يك مسلمانى و من هم يك مسلمانم. من به كشور شما هم سفر كردهام و در مسجد بسيار بزرگ پايتخت شما، كولالامپور، نماز خواندهام. الان، هر دوى ما كنار كعبه ايستادهايم. به نظر شما، آيا مهمتر از اين سؤالى كه از من پرسيدى، هيچ سؤالى براى پرسيدن از من در اينجا نبود؟» پرسيد: «مثلاً چه سؤالى؟» گفتم: «مثلاً اينكه چرا در بين برندگان جايزه نوبل، تعداد مسلمانان اينقدر كم است؟ چرا در ميان اديان، در رتبه آخر برندگان نوبل هستيم؟ چرا سهم زنان بيسواد در بين مسلمانان اينقدر بالاست؟ چرا در حالى كه زير پاى كشورهاى اسلامى، نفت است، ما اينقدر فقيريم؟ چرا شاخص توسعه انسانى مسلمانان ( HDI ) اينقدر پايين است؟ و خيلى چراهاى ديگر؟». در خلال اين گفتگو، آن مرد مالزيايى، هرچند لحظه يكبار، صحبتهاى من را براى همراهانش ترجمه مىكرد.
وقتى پرسشهاى من تمام شد. نگاهى به من كرد و گفت: «من پاسخ را نمىدانم. تو جوابش را به من بگو.» گفتم: جوابش اين است كه قبل از هر كارى، به جاى سؤالى كه شما از من پرسيديد، در حج، ما مسلمانان اين سؤالها را از هم بپرسيم... از من شغلم را پرسيد، جوابش را دادم. من هم شغل او را پرسيدم. گفت: «من امام جماعت مسجدى در كوالالامپور و اينها، همراهان من هستند. با هم گپى زديم كه معمولاً شبيه آن بين مردم كشورهاى مختلف در حج، كمتر پيش مىآيد. وقتى جلو صف رسيديم، باز هم اطراف حجرالاسود، ازدحام بود. در آن موقع، از همراهانش خواست كه با دست، زنجير درست كنند و فضاى خلوتى دور حجرالاسود به وجود آورند. بعد، با اصرار از من خواست كه من قبل از خودش حجرالاسود را زيارت كنم. همه اين ماجرا از آن تحقير اوليه تا آن تفاهم آخر، شايد حدود 20 دقيقه طول كشيد. سى سال ديگر، تحولات سختافزارى ارتباطات اجازه مىدهد كه همه مسلمانان، بدون مشكل زبان از اين گفتگوها بسيار داشته باشند.