550مىكردند باشم كه نشد؛ لذا در آنجا به يك كاروانى ملحق شديم. مسؤول گروه ضمن حرفهاى محبتآميز گفت كه ما اين امكانات را داريم و مىتوانيم براى شما و همراهانتان چنين و چنان كنيم و از اين قبيل حرفها. گفتم: من به شما بگويم كه من به حج آمدهام يعنى به سفرى كه اگر در مزاج خودم اين بيمارىِ امتيازطلبى وجود دارد در اين چند روز معالجه شوم. حال شما مىگوييد ما مىتوانيم در اين سفر براى شما امتيازات چنين و چنان درست كنيم؟ با صراحت به شما بگويم كه من از آنهايى هستم كه مىتوانم با همين عبايى كه بر دوشم است، مراسم حج را بگزارم اگر هم مىبينيد توى كاروانى آمدهام براى اين است كه آگاهى ندارم و همراه من هم زن است و مىترسم وظايفى را كه نسبت به آنها دارم نتوانم در اين شرايط درست انجام بدهم، والا چه بسا اصلاً با كاروان نمىآمدم براى اينكه حج، اين چنين است. و بعد به او گفتم: شما اگر مىخواهى خدمتى به حاجى بكنى اين باشد كه او را راهنمايى درست بكنى كه اعمالش را چگونه به جا بياورد، وظايفش چگونه باشد، كجا برود، چه جاهايى را نديده نگذارد و برگردد، چه بسا سفر ديگرى نصيب او نشود و ديگر اين فرصت را پيدا نكند. اما بزرگ ترين محبت اين است كه براى ما امتياز قائل نشوى.
و بعد ديدم متاسفانه بعضى از علما در آن سفر بودند در آنجا مثل اينكه هيچ توجه نداشتند كه بايد عمل آنها هم عملى باشد كه ديگران را به نفى امتيازات - لااقل در اين چند روز - تشويق كند؛ حتى كار به جايى رسيد كه در حرم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله عدهاى دور آقا حلقه مىزدند و مثل زنجيردست مىگرفتند و ايشان را وارد مىكردند و برايش سلام و صلوات ختم مىكردند. من واقعاً تعجب كردم كه اين ديگر چيست و چگونه نقشى است كه ما مىتوانيم داشته باشيم؟ وقتى ما عملاً از نظر عمل فردى و عمل اجتماعى نتوانيم حجاجى را كه از جامعه ما به سوى حج مىروند و مسؤولانى را كه آنها را اداره مىكنند طورى تربيت و راهنمايى كنيم و طورى در جريان بگذاريم كه لااقل در اين چند روزه حج در مقابل اين مسائل باشيم، چه كارى مىتوانيم بكنيم؟ آن وقت تذكر مىدهند كه درباره حج به عنوان يك كنگره هم خوب است صحبت كنيد. گفتم صحبت مىكنيم ولى فعلاً اين كنگره را رسيدگى كنيم. (چون كنگره به معناى لبههاى عمارت است) به يكى از اين لبههاى كنگره كه مربوط به خودمان