471با كجاوه در برابر در منزل من زانو به زمين زد. نگاه كردم خواهر خويش را در ميان آن ديدم. خواهرم را از كجاوه پياده كردم و به منزل بردم. پس از مقدارى استراحت خواهرم زبان به شكوه و گله گشود كه او را در سرزمين «طى» ترك گفته، خود به شام آمدم و او را همراه خود نياوردم.
من خواهرم را زن عاقل و خردمندى مىدانستم. روزى با وى دربارۀ پيامبر صلى الله عليه و آله گفتگو كردم و گفتم: نظر شما دربارۀ او چيست؟ وى در پاسخ من چنين گفت: در شخص وى، فضايل و ملكات بسيار عالى ديدم و مصلحت مىبينم كه هر چه زودتر با او پيمان دوستى ببندى. زيرا اگر پيامبر باشد در اين صورت فضيلت از آن كسى خواهد بود كه پيش از ديگران به وى ايمان آورده باشد. و اگر فرمانرواى عادى باشد، هرگز از او ضررى به تو نخواهد رسيد و از سايۀ قدرت او بهرهمند خواهى بود.
عدى بن حاتم رهسپار مدينه مىشود
عدى مىگويد: سخنان خواهرم در من اثر گذارد. راه مدينه را در پيش گرفتم، وقتى وارد مدينه شدم يكسره سراغ پيامبر صلى الله عليه و آله رفته، او را در مسجد يافتم. در برابر وى نشستم و خود را معرفى كردم. وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مرا شناخت، از جاى خود برخاست و دست مرا گرفته به خانۀ خود برد. در نيمۀ راه پيرزنى جلو راه او را گرفت و با او سخن گفت. من ديدم كه او با كمال فروتنى به سخنان پيرزن گوش مىدهد و پاسخ مىگويد. مكارم اخلاق او، مرا مجذوب وى ساخت و با خود گفتم كه او هرگز فرمانروايى عادى نيست. وقتى وارد منزل وى شدم، زندگىِ سادۀ وى، توجه مرا جلب كرد. تشكى از ليف خرما را كه در منزل داشت، در اختيار من گذارد و به من گفت: روى آن بنشين. شخص اول كشور حجاز، كه تمام قدرتها را در اختيار داشت خود به روى حصير و يا زمين نشست. من از فروتنى وى غرق حيرت شدم و از اخلاق پسنديده و ملكات فاضله، و از احترام فوق العادهاى كه نسبت به تمام افراد بشر قائل است، دريافتم كه وى فرد عادى، و فرمانرواى معمولى نيست.