452در دوران جاهليت، قبيلۀ «بنى جذيمه» عموى خالد و پدر عبد الرحمن را هنگام بازگشت از «يمن»، كشته و اموال آنها را به غارت برده بودند و خالد كينۀ آن را در دل داشت. وقتى با جمعيت «بنى جذيمه» روبرو گرديد، همۀ آنها را مسلح و آمادۀ دفاع يافت. فرماندۀ گردان فرياد كشيد كه اسلحه را به زمين بگذاريد، زيرا دوران بتپرستى سپرى گرديده و ام القرى سقوط نموده و همۀ مردم تسليم سپاه اسلام شدهاند سران قبيله نظر دادند كه اسلحه را تحويل دهند و تسليم ارتش اسلام شوند. يك نفر از آن ميان با ذكاوت خاصى دريافت كه فرماندۀ لشكر سوء قصد دارد و به سران قبيله چنين گفت: نتيجۀ تسليم، اسارت و دنبال آن مرگ است.
سرانجام، نظر سران به مرحلۀ اجرا گذارده شد و سلاحها را به سربازان اسلام تحويل دادند. در اين هنگام فرماندۀ گردان با كمال ناجوانمردى و برخلاف دستور صريح اسلام، فرمان داد كه دستهاى مردان قبيله را از پشت ببندند و همه را بازداشت كنند. سپس سحرگاهان گروهى از آنها به فرمان خالد اعدام شدند و دستهاى آزاد گرديدند.
خبر جنايت هولانگيز «خالد» به گوش پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، سخت ناراحت شد. فوراً به على عليه السلام مأموريت داد كه به ميان قبيلۀ مزبور برود خسارت جنگ و خونبهاى افراد را به طور دقيق بپردازد. و در اين راه به قدرى دقت به خرج داد كه حتى قيمت ظرف چوبىاى را كه سگان قبيله در آن آب مىخوردند و در برخورد خالد شكسته شده بود، پرداخت.
سپس همۀ سران مصيبتزده را خواست و گفت: آيا تمام خسارت جنگ و خونبهاى افراد بيگناه به طور دقيق پرداخت شد؟ همگى گفتند بلى، سپس على عليه السلام به خاطر اينكه امكان دارد ضررهايى بر آنها وارد شده كه آنان آگاهى نداشته باشند مبلغى به طور رايگان پرداخت و به مكه بازگشت و گزارش كار خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله داد.
پيامبر صلى الله عليه و آله عمل وى را تحسين كرد و سپس برخاست و رو به قبله ايستاد و دستهاى خود را بالا برد و با حالت استغاثه گفت اللهم انّى أبرأ اليك مما صنع خالد بن الوليد، خدايا تو آگاهى كه من از جنايت خالد بيزارم و من