436قريش كشته خواهد شد. پس چه بهتر، نقشى را ايفا كند كه به نفع طرفين تمام گردد و قريش را وادار به تسليم نمايد.
او بر استر سفيد پيامبر صلى الله عليه و آله سوار شد، و شبانه راه مكه را در پيش گرفت، تا محاصرۀ مكه را به وسيلۀ سپاه اسلام به سمع سران قريش برساند و آنها را از فزونى سپاه اسلام؛ و روح سلحشورى آنان، آگاه سازد، و به آنها بفهماند كه چارهاى جز تسليم نيست.
او از دور مذاكرۀ «ابو سفيان» و «بديل ورقاء» را شنيد كه به يكديگر چنين مىگفتند:
ابو سفيان: من تاكنون آتشى به اين فزونى و سپاهى به اين فراوانى نديدهام.
بديل بن ورقاء: آنان قبيلۀ «خزاعه» هستند كه براى نبرد آماده شدهاند.
ابو سفيان: خزاعه كمتر از آنند كه چنين آتشى روشن كنند، و چنين اردويى تشكيل دهند.
در اين بين عباس سخنان آنان را قطع كرد و ابو سفيان را صدا زد و گفت: «ابو حنظله»! (ابو حنظله كنيه ابو سفيان بود). ابو سفيان فوراً صداى عباس را شناخت و گفت: «ابو الفضل» (كنيۀ عباس است) چه مىگويى؟، عباس گفت: به خدا سوگند اين شعلهها و آتشها مربوط به سربازان محمد است. او با سپاه بس نيرومندى به سوى قريش آمده، و هرگز قريش تاب مقاومت آن را ندارند.
سخنان عباس، لرزۀ شديدى بر اندام ابو سفيان افكند، و در حالى كه بدنش مىلرزيد و دندانهايش به هم مىخورد، رو به عباس كرد و گفت: پدر و مادرم فداى تو چاره چيست؟
گفت چاره اين است كه همراه من به ملاقات پيامبر صلى الله عليه و آله بيايى و از او امان بخواهى، وگرنه جان همۀ قريش در خطر است.
سپس او را بر ترك استر سوار كرد و به جانب اردوى اسلام روانه گرديد. و آن دو نفر (بديل بن ورقاء و حكيم بن حزام) كه همراه ابو سفيان براى تفتيش حال آمده بودند؛ به سوى مكه بازگشتند.
چنان كه ديديد، تلاشِ «عباس بن عبد المطلب» به نفع اسلام تمام شد، و مغز