291امّ عامر كه نام وى «نسيبه» است، مىگويد: من براى رسانيدن آب به سربازان اسلام در «احد» شركت كردم، تا آنجا كه ديدم نسيم فتح به سوى مسلمانان وزيد. اما چيزى نگذشت كه يك مرتبه ورق برگشت. مسلمانان شكست خورده پا به فرار گذاردند. جان پيامبر صلى الله عليه و آله در معرض خطر قرار گرفت، وظيفۀ خود ديدم تا سرحدِّ مرگ، از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دفاع كنم. مشك آب را به زمين گذاردم و با شمشيرى كه به دست آورده بودم، از حملات دشمن مىكاستم، و گاهى تيراندازى مىكردم. در اين لحظه، جاى زخمى را كه در شانه بود، متذكر مىشود و مىگويد: در آن وقت كه مردم پشت به دشمن و فرار مىكردند، چشم پيامبر صلى الله عليه و آله به يك نفر افتاد كه در حال فرار بود، فرمود: اكنون كه فرار مىكنى سپر خود را روى زمين بيانداز. او سپر خود را انداخت، و من آن سپر را برداشتم و مورد استفاده قرار دادم. ناگاه متوجه شدم كه مردى به نام «ابن قميئه»، فرياد مىكشد و مىگويد: محمد كجا است؟ او پيامبر صلى الله عليه و آله را شناخت و با شمشير برهنه به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله حمله آورد. من و مُصعب او را از حركت به سوى مقصد بازداشتيم. او براى عقب زدنِ من، ضربتى بر شانهام زد. با اينكه من چند ضربه بر او زدم ولى ضربۀ او در من تأثير كرد و اثر اين ضربه تا يك سال باقى بود. ضربات من بر اثر داشتن دو زره در تن، در او تأثير ننمود.
ضربهاى كه متوجۀ شانۀ من شد، بسيار ضربۀ كارى بود. پيامبر صلى الله عليه و آله متوجۀ شانۀ من گرديد كه خون از آن فوران مىكند. فوراً يكى از پسرانم را صدا زد و فرمود: زخم مادرت را ببند. وى زخم مرا بست، و من دو مرتبه مشغول دفاع شدم.
در اين بين متوجه شدم كه يكى از پسرانم زخم برداشته است، در حال، پارچههائى را كه براى بستن زخم مجروحان با خود آورده بودم درآورده و زخم پسرم را بستم. در آن حال، براى حفظ وجود پيامبر صلى الله عليه و آله كه در آستانۀ خطر بود، رو به فرزندم كردم و گفتم:
فرزندم برخيز و مشغول كارزار باش. 1