212غبار علاقه خاصى داشت. هنگام ساختن مسجد براى حفظ تميزى لباس، تن به كار نمىداد. «عمار ياسر»، اشعارى را كه از على عليه السلام آموخته بود و مفاد آن انتقاد از كسانى بود كه تن به كار نمىدادند و از گرد و غبار دورى مىجستند، به عنوان انتقاد از كار «عثمان» خواند: لا يستوي من يعمر المساجدا يدأب فيها قائماً و قاعداً
و من يرى عن الغبار حائداً 1
«هرگز كسى كه مساجد را تعمير مىكند؛ و به طور مدام ايستاده و نشسته در آبادى آن مىكوشد، با كسى كه از گرد و غبار فاصله مىگيرد و حاضر نيست كه در راه بناى مسجد لباسهاى او از گرد و غبار آلوده گردد، برابر نيست.»
مفاد اين اشعار، عثمان را ناراحت كرد و عصايى در دست داشت و گفت مىبينى با اين عصا، چگونه بر بينى تو نشانه مىروم. پيامبر صلى الله عليه و آله از جريان آگاه شد و فرمود: با عمار چه كار داريد، «عمار» آنان را به بهشت دعوت مىكند و آنان او را به دوزخ.
عمار ياسر، جوان نيرومند اسلام چند قطعه سنگ را، روى هم جمع مىكرد و براى ساختمان مسجد حمل مىنمود. گروهى از سادگى و اخلاص وى سوء استفاده كرده، بيش از مقدار تحملِ وى، سنگ بر او حمل مىنمودند. او مىگفت: من يكى از سنگها را براى خود و ديگرى را به نيت پيامبر صلى الله عليه و آله حمل مىنمايم. روزى پيامبر صلى الله عليه و آله او را زير بار گران، در حالى كه سه قطعه سنگ بر او حمل كرده بودند، ديد. عمار سخن به گله گشود و گفت: اصحاب شما سوء قصد به من دارند، و خواهان قتل و مرگ من هستند، آنان سنگها را يكيك مىآورند، ولى سه تا سه تا بر دوش من حمل مىنمايند. پيامبر صلى الله عليه و آله دست او را گرفت، گرد و غبارى كه بر پشت او بود، پاك كرد و اين جمله تاريخى را گفت: آنان قاتل شما نيستند، تو را گروه ستمگر خواهند كشت، در حالى كه تو