187بردارند و با سخنان و بيانات خود، سادهلوحان ما را گول نزنند؛ از آنجا كه اسعد بن زراره، پسر خالۀ من است، من از آن شرم دارم كه خودم با حربۀ برهنه با او روبرو شوم.
اسيد، با صورت برافروخته و شمشير برهنه سر راه اين دو نفر را گرفت و سخنان ياد شده را با لحن شديدى ادا كرد. «مصعب بن عمير»، آن سخنور توانا كه روش تبليغ را از پيامبر صلى الله عليه و آله فراگرفته بود؛ رو به اسيد كرد و گفت:
ممكن است لحظهاى بنشينى و با هم گفتگو كنيم. هرگاه موافق طبع و ميل شما نباشد، ما از همان راهى كه آمدهايم برمىگرديم. اسيد گفت سخن از روى انصاف گفتى، و لحظهاى چند نشست و شمشير خود را غلاف كرد. مصعب آياتى از قرآن تلاوت نمود، حقايق نورانى قرآن؛ جذابيت و شيرينى آن؛ و قدرت منطق او را به زانو درآورد؛ از خود بىاختيار شد و گفت: «كَيفَ تَصنَعُونَ إذا أرَدتُم أن تَدخُلوا هذَا الدِّينِ» راه مسلمان شدن چيست؟ گفتند:
گواهى به يكتائى خدا مىدهيد، بدن و جامۀ خود را در آب مىشوييد و نماز مىگزاريد.
اسيد كه به منظور ريختن خون اين دو نفر آمده بود، با چهرۀ باز، به يگانگى و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله گواهى داد، و در آبى كه در آن نقطه بود غسل كرد و جامه را شست. و در حالى كه شهادتين را زمزمه مىكرد به سوى «سعد» برگشت. سعد بن معاذ، با كمال بىصبرى در انتظار وى بود، چهرۀ باز و خندان اسيد ناگهان پديدار شد. سعد بن معاذ، رو به حضار كرد و گفت به خدا قسم، «اُسيد» تغيير عقيده داده و براى هدفى كه رفته بود موفق نگشته است.
اسيد، جريان را تشريح كرد؛ سعد بن معاذ، در حالى كه خشم سراسر بدن او را فراگرفته بود، تصميم گرفت كه اين دو نفر را از كار تبليغ بازبدارد. ولى جريانى كه براى «اسيد» اتفاق افتاده بود براى او نيز رخ داد. وى نيز در برابر منطق قوى و محكم و بيانات جذاب و شيرين مُصعَب به زانو درآمد. در برابر آنها انگشت ندامت از تصميمى كه گرفته بود، به دندان گرفت. سلام و تسليم خود را به آئين توحيد ابراز داشت و در همان نقطه غسل كرد و جامه را آب كشيد سپس به سوى قوم برگشت و به آنها چنين گفت: من ميان شما چه موقعيتى دارم؟ همگى گفتند: تو سرور و