132شرح زير چنين بيان كردند:
زمامدار محترم حبشه! گروهى از جوانان تازه به دوران رسيده و سبكمغز ما، دست از روش نياكان و اسلاف خود كشيده، و به نشر آيين ديگرى اقدام نمودهاند كه نه با آيين رسمى كشور «حبشه» تطبيق مىكند و نه با آيين پدران و نياكان خود آنها. اين گروه اخيراً به اين كشور پناهنده شدهاند، و از آزادى اين مملكت سوء استفاده مىكنند؛ بزرگان قوم آنها، از پيشگاه ملوكانه درخواست مىنمايند كه حكم اخراج آنها را صادر فرمايند، تا به كشور خود بازگشت كنند...
همين كه سخنان نمايندگان قريش به اين نقطه منتهى گشت؛ صداى وزيران كه در حاشيۀ سرير سلطنتى نشسته بودند، بلند شد. همگى به حمايت از نمايندگان قيام نموده و گفتار آنها را تصديق نمودند. ولى شاه دانا و دادگر «حبشه»، با حاشيهنشينان خود مخالفت نمود و گفت:
«هرگز اين كار عملى نيست. من گروهى را كه به خاك و كشورم پناهنده شدهاند؛ بدون تحقيق به دست اين دو نفر نمىسپارم. بايد از وضع و حال اين پناهندگان تحقيق شود، و پس از بررسى كامل، هرگاه گفتار اين دو نماينده دربارۀ آنها صحيح و راست باشد در اين صورت آنها را به كشور خودشان باز مىگردانم، و اگر سخنان آنان در حق اين گروه واقعيت نداشته باشد، هرگز حمايت خود را از آنها برنمىدارم و بيش از پيش آنها را كمك مىكنم».
سپس مأمور مخصوص دربار، به دنبال مسلمانان مهاجر رفت و بدون كوچكترين اطلاع قبلى، آنها را به دربار احضار نمود. «جعفر بن ابى طالب»، سخنگوى جمعيت معرفى گرديد. برخى از مسلمانان دلواپس بودند كه در اين باره سخنگوى جمعيت، با شاه نصرانىِ حبشه چگونه سخن خواهد گفت. براى رفع هرگونه نگرانى، جعفر بن ابى طالب گفت: من آنچه را از راهنما و پيامبر خود شنيدهام بدون كم و زياد خواهم گفت.
زمامدار حبشه، رو به جعفر كرده و گفت: چرا از آيين نياكان خود دست برداشتهايد و به آيين جديد كه نه با دين ما تطبيق مىكند، و نه با كيش پدران