155عصر را خواندم و با زحمت زياد همراه سرپرست كاروان دوباره به طرف منىٰ حركت كرديم و ساعت حدود هشت و يا نه بعدازظهر بود كه در يكى از خيابانهاى منىٰ مرا پياده كرده و در كنار خيابان قرار دادند و در آن هنگام خبر سوختن چادرها رسيد و حاجيان، دوستان و همسفران خود را جستجو مىكردند. هيچكس به فكر ديگرى نبود، بلكه به فكر نجات خود، و يا دنبال گمشدۀ خويش مىگشت.
روز عيد قربان گذشت و شب رسيد. شب هم سپرى شد، و من كنار خيابان منىٰ همچنان مجروح و خاكآلود نشسته بودم.
صبح روز يازدهم براى اداى فريضه از خواب بيدار شده، تيمم كردم و نماز صبح را خواندم. كمكم جمعيت گروهگروه و دستهدسته براى انجام اعمال حج به جمره و مسلخ راهى شدند، هر دسته و گروهى كه سر راه مرا مىديد با چشم حسرت نگاه كرده و مىگذشتند. گاهى هم از يك گروه يك يا دو نفر پهلوى من نشسته و احوال پرسى مىكردند و با گفتن الهى شكر والحمد للّٰه، برمىخاستند و به دنبال كار خود مىرفتند.
از كاروان و سرپرست و حاجيان همراه ما هيچ خبرى نبود.
ظهر روز يازدهم شد و كاروانها براى حاجيان غذا آماده كرده بودند. ناگهان آشنايى كه قبلاً مرا در تهران ديده بود با ظرف غذا بالاى سر من آمد و اصرار ورزيد كه غذا بخور. ولى من با اين كه گرسنه بودم نخوردم، نه به خاطر اين كه دوست نداشتم، بلكه با پاى