111سرانجام آن شب به پايان رسيد. روز بعد ما را با يك آمبولانس به مكه رساندند. محيط بيمارستان ايرانى بود، قبل از هر كار مرا به اتاق راديوگرافى بردند و از مچ پا و پهلو و دست من عكسبردارى كرده و پس از ساعتى خبر داند كه مچ پا شكسته ولى خوشبختانه در پهلو و دست شكستگى ديده نشد.
تختى آماده و مرا در اتاق بسترى كردند. اطراف ما شانزده تخت بود كه بيماران در حال استراحت بودند، بيماران ايرانى از شهرهاى اهواز، اصفهان، كرمان و تهران بودند. مدت ده روز كه من در بيمارستان بودم، مدام بيماران در حال مرخصى و گاهى بيمار تازه، وارد و بسترى مىشد، شبانهروز ما مىگذشت و از همان شب اول در اثر شدت درد و بىخوابى داستانهايى از زندگى ابراهيم و اسماعيل و بناى خانه كعبه و ولادت ابراهيم و اسماعيل و هاجر و مناسك حج تا صبح گفته مىشد. هر شبى داستانى شيرين و جذاب از زندگى موحدين و خداپرستان، بيمارستان را تبديل به مجلس درس و بحث دينى نموده، دردها و زخمها را با اين سخنان مرهمى نهاده و همه به ياد فداكارى اسماعيل و گذشت ابراهيم دردها را فراموش كرده و از خدا چنين اراده و تصميمى درخواست مىكرديم.