81فرمود: من پيرمردى مثل تو در اين شهر نمىبينم، نمىدانى كه چگونه صبح كرديم؟ اگر نمىدانى، من تو را باخبر نمايم؛ ما در ميان قوم خود به مانند بنىاسرائيل در ميان آلفرعون(!!) صبح نموديم، كه فرزندان آنان را ذبحكرده و زنان آنان را به كنيزى مىبردند. كار ما به جايى رسيده كه شيخ و سيّد ما را بر بالاى منابر، لعن و دشنام مىدهند و با اين عمل به سوى دشمنان ما تقرّب پيدا مىكنند...» 1
قنبر، غلام على عليه السلام ، از جمله كسانى است كه به دست حجاج، به شهادت رسيد.
حجاج، به بعضى از نزديكان خود مىگويد: «دوست دارم به يكى از اصحاب ابىتراب (على عليه السلام ) دست پيداكنم. به او گفتند: ما از قنبر كسى را به على عليه السلام نزديكتر نمىدانيم.
حجاج، كسى را به دنبال او فرستاد و او را نزد حجاج آورد، حجاج به او گفت: تو قنبرى؟ گفت: آرى! حجاج گفت: از دين على تبرّى بجو! قنبر گفت: آيا تو مىتوانى مرا به افضل از دين على راهنمائى نمائى؟ حجاج گفت: من تو را خواهم كشت. كدام قتلى براى تو محبوبتر است، آن را انتخاب نما! قنبر در جواب گفت: مرا اميرالمؤمنين خبر داده است كه بدون حق، ذبح خواهم شد. حجاج نيز، دستور داد تا سر او را مانند گوسفند از تن جدانمايند.» 2
كميل بن زياد، از شيعيان و خواص على عليه السلام مىباشد، حجاج در زمان ولايتش در كوفه او را طلب كرد. لكن كميل فرار نمود و در مكانى مخفى گشت. حجاج حقوق قومش را قطع نمود. كميل، با مشاهده اين وضع، با خود گفت: «من پيرمردى هستم كه عمرم به سرآمده است، سزاوار نيست كه من سبب محروميت قومم گردم.» لذا خود را تسليم حجاج نمود، حجاج، با مشاهدۀ كميل گفت: «من از مدّتها منتظر تو بودم» كميل در جواب فرمود: «خشنود مباش، زيرا از عمر من چيزى باقى نمانده است، هركارى مىخواهى انجام بده، بازگشت انسان به سوى خداست و بعد از قتل من نيز حسابى هست.
اميرالمؤمنين مرا خبر داده كه تو قاتل منى.» حجاج گفت: «پس حجت بر تو تمام شد.» در