423من گزندى برساند، نه شفاعتشان به حالم سود مىدهد و نه مىتوانند مرا برهانند؟»
عبادت خداوند و عبوديت انسان در برابر خداوند و دستورهايش، چيزى است كه هرگز از فطرت انسان جدا نمىشود؛ همان گونه كه قرآن مىفرمايد: لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلّٰهِ ؛ 1«هرگز مسيح از بندۀ خدا بودن ابا و استنكاف ندارد.»
طبق اين اصل دينى اسلام مىگويد: سلطۀ شرعى كه سبب حقّ سيادت و قدرت بر انسانهاست، منشأش از خداوند متعال گرفته شده، زيرا مالكِ حقيقى انسان اوست و تمام سلطهها بايد به او باز گردد.
ب) جنبۀ عملى
چرا انسان در صدد فرار از سلطه و سلطه پذيرى است؟ چرا او در صدد نزاع با نظام سلطه بر مىآيد و هرگز مايل نيست تا با آن وفاق داشته و تسليم مطلق در برابر تمام قوانين آن باشد؟
در جواب مىگوييم: ممكن است اين موضعگيرى سه عامل داشته باشد:
عامل اوّل: انسان چنين مىپندارد كه آزادى حقّ طبيعى اوست و هر حدّ و قيدى كه برايش گذارده شده با آزادى اش منافات دارد و در نتيجه مردود است.
عامل دوم: حبّ ذات و نفس و جلب منافع شخصى براى خود است. اين حبّ نفس در غريزۀ انسان است.
عامل سوّم: تصوّر خيانت و ظلم از ناحيۀ حاكم سلطهگر و پايمال كردن حقوق مسلّم انسان، وى را به موضعگيرى در مقابل حاكم وامىدارد.
حال ببينيم دين اين سه عامل را چگونه علاج كرده است، تا در نتيجه مشكل تعارض بين سلطه و آزادى حلّ شود.
در مورد عامل اوّل: مىبينيم كه اديان هرگونه آزادى خيالى را مردود مىشمارند و در صدد آنند كه انسان را از حيث فكرى و اخلاقى اين گونه تربيت كنند كه بندۀ مطلق