59براى محمد بن جعفر الصادق(ع) از مردم مكه بيعت بگيرد. وى كه از پيران علوى اين شهر بود و به ديباج شهرت داشت، كار را به دست فرزندش على و نيز حسين بن حسن افطس سپرد. مأمون در سال 200 هجرى قمرى، سپاهى را به مكه فرستاد و ديباج را به تسليم وا داشت. در سال 202 باز علوى ديگرى با نام ابراهيم بن موسى الكاظم(ع) بر مكه غلبه كرد كه عباسيان وى را از مكه بيرون راندند.
مأمون كه در ظاهر با علويان اظهار دوستى مىكرد، پس از سركوبى اين حركتها، در بيشتر دوران حكومتش، شهر مكه را در اختيار برخى از علويان گذاشت. اين برخورد، زمينه را براى تسلط بيشتر علويان بر حجاز فراهم كرد.
گفتنى است كه افزون بر حاكم مكه، از سوى دولت عباسى، شخصى به عنوان «اميرالحاج» هر ساله كار اداره حج را عهدهدار بود و ممكن بود كه اميرىِ حُجّاج به دست خود حاكم مكه سپرده شود؛ همان طور كه ممكن بود شخص برجسته ديگرى از خاندان عباسى يا جز آن، كار اميرىِ حاجيان را عهدهدار شود.
پس از مأمون، افرادى از خاندان عباسى و نيز برخى از اميران ترك، كه اكنون در دربار عباسى نفوذى نامحدود به دست آورده بودند، به امارت مكه رسيدند. قيامهاى علويان از سال 250 به بعد، سراسر دنياى اسلام را گرفت و از جمله، اسماعيلبن يوسف در سال 251 بر مكه چيره شده، اما سال بعد درگذشت. در سال 301 علوى ديگرى براى مدتى شهر مكه را تصرف كرد.
شهر مكه در سال 317 به تصرف «قرامطه» به رهبرى ابوطاهر قرمطى درآمد. اين گروه، فرقهاى منتسب به اسماعيليه بودند كه به تدريج كوس استقلال زدند ودر اين سال مكه را اشغال كردند و حجر الأسود را برداشته، به سرزمين اصلى خود هجْر در سواحل جنوب شرق خليج فارس جايى كه امروز احساء و بحرين است بردند. آنان پس از بيست و دوسال حجر الاسود را به جايش بازگرداندند بدون آن كه