1391. داستان منكدر
«محمد بن منكدر» مىگويد:
مردى مىخواست براى جهاد، در جنگ شركت كند، بنابراين هشتاد دينار نزد پدرم به امانت گذاشت و به وى گفت: اگر نياز پيدا كردى، مىتوانى تا زمان بازگشت من، از آن استفاده كنى.
در آن ايام، گرانى شد و پدرم، پول او را خرج كرد. وقتى آن مرد برگشت و به سراغ پولش آمد، پدرم به او گفت: فردا بيا و او شب را در مسجد گذراند، و به قبر پيامبر(ص) و به منبر آن حضرت پناه برد، و به قبر آن بزرگوار، استغاثه مىكرد. ناگهان در تاريكى شب، مردى ظاهر شد و به پدرم گفت: ابو محمد، اين را بگير. پدرم دستش را دراز كرد و كيسهاى را گرفت؛ هشتاد دينار در آن كيسه بود. فردا صبح نيز آن مرد آمد و