92حديث بر ابوالقاسم عبيداللهبن علىبنعبيد الله رقى خوانده شد كه ابو احمد عبيدالله بنمحمدبن ابىمسلم از ابوعمر محمدبن عبدالواحد از غطافى به سند خود، از صادق(ع)، از پدران پاكش از جابر نقل كردهاند: هنگامى كه مردم با على(ع) بيعت كردند، [او] براى مردم خطبه خواند. [در اين حال] عبداللهبنسبأ برخاست و گفت: تو «دابة الارض» هستى. [على] گفت: از خدا بپرهيز. گفت: تو فرشتهاى. گفت: از خدا بپرهيز. وى گفت: تو خلق را آفريدى و روزى را گستردى. پس [على(ع)] به قتل وى فرمان داد. رافضيان گرد آمدند و گفتند: او را رها و به ساباط مدائن تبعيد كن؛ زيرا اگر او را در مدينه بكشى، ياران و پيروانش بر ما خواهند شوريد. پس وى را به ساباط مدائن تبعيد كرد كه قرمطيان و رافضيان در آنجا بودند. وى مىگويد:
سپس گروهى (همان سبئيه)، به سوى او برخاستند. [و همان عقايد را باز گفتند]. آنان يازده مرد بودند. على [(ع)] به آنان گفت: بازگرديد، من على پسر ابوطالبم. پدر و مادرم شناخته شدهاند و من پسر عموى محمدم(ص). گفتند: باز نمىگرديم؛ هر چه خواهى بكن. پس آنان را به آتش سوزاند. يازده گورِ ايشان در صحرايى، معروف است. يكى از آنان كه مخفى مانده [و جان به در برده بود] چنين گفت: ما مىدانستيم كه او خداست. به گفتۀ ابن عباس آنان بر عقيده خود دليل مىآوردند كه كسى به آتش عذاب نمىكند، جز خالق آتش. 1
در سند اين روايت، غطافى به چشم مىخورد كه در كتابهاى رجالى نه به نيكى و نه به بدى از وى ياد مىشود. بنابراين، روشن نيست