70دور ماند. زهرى گويد: سعيدبنمسيب مرا خبر داد كه عمربن خطاب در خطبهاى گفت: من اميدوارم كه رسول الله دستان و پاهاى [آن مردمان] را ببرد كه گمان كردند او مرده است. 1
ابنماجه در «سنن» به سند خود از عائشه آورده است كه عمر در گوشهاى از مسجد مىگفت: «به خدا رسول الله نمرده است و نمىميرد تا اينكه دستان و پاهاى منافقان بسيارى را ببرد». 2
احمد در «مسند» به سند خود از عائشه آورده است:
عمر و مغيرةبن شعبه آمدند و اجازه ورود خواستند. اجازه دادم و حجاب را برخود تنگ گرفتم. عمر به او (پيامبر) نظر كرد و گفت: چه غشوهاى! رسول الله چقدر شديد غش كرده است! سپس برخاستند كه بروند. نزديك در كه رسيدند، مغيره گفت: اى عمر، پيامبر خدا مرده است. عمر گفت: دروغ مىگويى، تو مردى هستى كه فتنهاى تو را در برگرفته است. رسول الله نمىميرد تا خداوند عزّوجلّ منافقان را نابود سازد». سپس ابوبكر آمد و من حجاب را برداشتم. ابوبكر به وى نظر افكند و گفت: «إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ» - رسول الله(ص) مرده است... . سپس به مسجد رفت، در حالى كه عمر براى مردم خطبه مىخواند و مىگفت: پيامبر خدا نمىميرد تا خداوند منافقان را نابود سازد. سپس ابوبكر به سخن آمد و پس از حمد و ثناى خدا گفت: خداوند عزّوجلّ مىگويد: إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ 3... . 4