108كه بيشترشان از بنىاميه بودند، به فساد و تباهى در سرزمينهاى گوناگون پرداخته، بيت المال را ميان خود به گردش انداخته و بندگان خدا را به بردگى گرفته بودند. مردم بركنارى آنان يا كنارهگيرى خليفه و جايگزينى فردى نيرومندتر را خواستار بودند. هنگامى كه آنان سرپيچى خليفه را از كنارهگيرى و سستى او را در بركنارى و بازخواست كارگزارانش ديدند، بر وى شوريدند و او را كشتند.
طبرى در تاريخ خود به سند خويش در اين باره چنين آورده است:
محمدبنمسلمه مىگويد: روزى كه [اهالى مصر] آمدند و به خليفه به عنوان خليفه سلام نكردند، دانستم كه اين به تمام معنا شرّ است.
وى گفت: سلام عليكم، گفتيم، و عليكم السلام. گفت: مردم براى سخن گفتن [و داد خواست] آمدند و ابن مديس را به عنوان سخنگو پيش فرستادند. او از آنچه ابنسعد بر سر مردم مصر آورده بود، سخن گفت و سختگيرىهاى وى را بر مسلمين و اهل ذمه بر شمرد و تبعيضات وى در غنائم و بيت المال را بازگو كرد و گفت كه هرگاه در مورد اين امور با وى سخن گفته مىشود، مىگويد: [اين نامه [و فرمان] اميرالمؤمنين خطاب به من است]؛ سپس مردم از حوادث مدينه و آنچه مردم با آن درگيرند را ذكر كرد. سپس ابنعديس گفت: ما از مصر آمديم و چيزى جز خون تو و يا كنارگيرىات را نمىخواستيم، ولى على و محمدبن مسلمه ما را باز گرداندند و محمد برطرف شدن تمام آنچه دربارهاش سخن گفتيم را براى ما ضمانت كرد. سپس مردم رو به محمدبنمسلمه كرده، گفتند: آيا تو ضمانت نكردى؟ محمد مىگويد من گفتم: آرى. [گفتند] بعد از آن، ما به ديار