101به خودم نهيب مىزنم: بيكار بودى آن كتاب را از دست آن چفيه قرمز ريش بلند گرفتى؟! خب بىخيال كنجكاوى و عنوان دانشجويىات مىشدى و از كنارش مىگذشتى! آخر هر كتابى كه خواندنى نيست، اگر بود، آن خدايى كه رسم خواندن و دانستن را به آدم ياد داد، از ميان اين همه نام، نام خواندنى (قرآن) روى كتابش نمىگذاشت. حتماً مىخواسته بگويد هر كتابى خواندنى نيست و به اندازه شباهتش با كتاب من خواندنى است.
- شيعه، امام، تاريخ... . اين دو سه روزه، ذهنم به اين واژهها حساس شده است. همين چند ساعت پيش كه حاجى از تاريخ «مسجد شجره» و مُحرم شدن پيامبر(ص) و چند نفر از امامان(عليهم السلام) در اين مكان مىگفت، مدام، پژواك اين كلمات در فضاى ذهنم مىپيچيد.
حتماً بايد حاجى را ببينم. اين تنها قولى بود كه به خودم مىدادم. حال اگر حاجى را مىديدم و سفره سؤالهايم را پيشش پهن مىكردم، ولى او همه آنها را لوله مىكرد و به كنارى مىانداخت، چه؟! يعنى اينقدر صبورى دارد كه حرفهايم را بشنود و از كوره در نرود؟
سوار اتوبوس كه مىشويم، كنار حاجى مىنشينم. بچهها هنوز توى حال و هواى احرام هستند. حميدهاشمىكه صداى دلنشينى دارد، مرتب لبيكها را تكرار مىكند و از همه جواب يكنواخت مىگيرد.
تا مسافتى بعد از مسجد شجره، همين حال و هوا برقرار است. شعله لبيكها كه فروكش مىكند و هر كس به كارى مشغول مىشود، حاجى