131 مىشود، پس استخلاف و تعيين جانشين بر آنها واجب نيست يك نوع مغالطه آشكارنيست؟ زيرا تكليف بعد از مرگ، غير از تكليف در زمان حيات براى بعد از مرگ است.
آيا اين سخن كه تعيين جانشين توسط انبيا، مخالف حكم عقلاست، سخنى بىمعيار و دروغى محض نيست؟ به دليل اينكه فرهنگ تعيين جانشين در تمام حوزههاى زندگى بشر از امور رايج به شمار آمده و كاملاً با حكم عقلا هماهنگ و موافق است.
اگر تعيين جانشين، آنگونه كه وهابىها معتقدند به حكم عقل محال باشد و پيامبر اسلام(ص) به همين علت نتوانستهاند جانشين تعيين كنند، ابوبكر، چگونه برخلاف اين حكم عقل، توانست عمر خليفه دوم را به جانشينى خود تعيين كند؟
آيا وهابىها با اين سه دليلى كه بر نفى وجوب جانشين بر انبيا اقامه نمودهاند، خلافت ابوبكر را به خاطر مخالفت او با وظيفه و تكليف و مخالفت با حكم عقل و عقلا در تعيين عمر به عنوان خليفه و جانشين خودش، زير سؤال نبردهاند؟
به هر حال، با توجه به واقعيات تاريخى مبنى بر تحقق تعيين جانشين توسط ابوبكر و حتى عمر، در قالب شوراى شش نفره و خلفاى بنى اميه و بنىعباس و نيز مرسومبودن آن در ميان ملتهاى مختلف دنيا، گويا از ديدگاه وهابىها تعيين خليفه تنها از سوى پيامبر خدا(ص) خلاف تكليف و مخالف با حكم عقل و عقلاست، اما اين كار براى تمام عالميان غير از پيامبر(ص) هيچ مانعى ندارد!