40او نيز چنين كرد و بار ديگر نزد عثمان بن عفان رفت. خادم عثمان او را به داخل برد و در كنار خود بر روى حصير نشاند. سپس عثمان حاجتش را برآورده ساخت و به او گفت: «من خواسته تو را تا اين لحظه فراموش كرده بودم. اگر باز هم نيازى داشتى، پيش ما بيا». وقتى اين مرد با عثمان بن حنيف روبهرو شد، به او گفت: «خداوند به تو پاداش نيكو دهد. وى به نياز من توجهى نمىكرد، تا اينكه تو با او سخن گفتى». عثمان بن حنيف به او گفت: «به خدا سوگند كه من با او سخن نگفتم! اما با رسول خدا(ص) بوديم كه فرد نابينايى نزد آن حضرت آمد و از نابينا شدن خود شكوه كرد. رسولخدا(ص) به او گفت: صبر نمىكنى؟ آن فرد نيز عرض كرد: «اى رسول خدا! من كسى را ندارم كه مرا راه ببرد. نابينايى برايم سخت است». حضرت به او گفت: «برو وضو بگير و دو ركعت نماز بگزار و سپس اين دعا را بخوان».
عثمان بن حنيف مىگويد: «به خداوند سوگند كه او از ميان ما رفت [تا به دستور پيامبر(ص) عمل كند] و صحبت ما طولانى شد. ديديم كه آن نابينا وارد شد، گويا كه هرگز مشكلى در ديدگان او نبوده است». 1
«بيهقى» اين روايت را از دو طريق نقل كرده است. «طبرانى» در «المعجم