16 از مسلمانان در خواب ثابت بن قيس را ديد كه به او مىگويد: «من به تو سفارش مىكنم؛ مبادا كه بگويى اين خواب است كه مىبينم و به آن عمل نكنى! وقتى كشته شدم، يكى از مسلمانان زرهام را برداشت. منزل او در نقطه دورى است. در كنار خيمهاش اسبى نيرومند است كه به اين سو و آن سو مىرود، ولى افسار به گردنش بسته است. زره را زير ظرفى سفالين پنهان كرده است. روى اين ظرف را نيز كجاوهاى قرار داده است. تو پيش خالد برو و به او بگو كسى را بفرستد تا زره را پس بگيرد. وقتى به مدينه آمدى، نزد ابوبكر برو و به او بگو من به فلان فرد و... بدهكارم (همه بدهكارىهايش را برشمرد) فلان برده من آزاد است و...»
آن مسلمانى كه اين خواب را ديده بود، نزد خالد آمد و ماجرا را گفت. خالد نيز فردى را اعزام كرد تا زره را بياورد. اين جريان براى ابوبكر (خليفه وقت) نقل شد و او نيز اين وصيت را قابل اجرا دانست. 1
«طبرانى» اين روايت را مفصلتر آورده است. «بغوى» نيز به شكل ديگرى از «عطاء خراسانى» به نقل از ثابت، از انس به طور مفصل آورده است. اين داستان بيانگر اين حقيقت است كه مرده از رفتار انسانهاى زنده به طور كامل آگاه است؛ بلكه او كاملاً مىداند اموال او در كدام نقطه پنهان شده است.