120 «از كجا آنها را ديدهاى اى عمر؟» پاسخ داد: «آنها از پشت سر من مىآيند». پيامبر نيز فرمود: «خدا به تو مژده خير بدهد». اطرافيان پيامبر(ص) نيز با شنيدن اين خبر از جاى خود برخاستند و خود را آماده كردند. اما پيامبر(ص) نشسته بود و رداى خود را زير دستش گذاشت و به آن تكيه داد. سپس پاى خود را نيز كشيد. وقتى هيئت آمدند، مهاجر و انصار شادمان شدند. وقتى چشمان اعضاى اين هيئت با ديدن رسول خدا(ص) و اصحابش روشن شد، از مركبهايشان پايين آمدند و شتابان به سوى آن حضرت رفتند. پيامبر به همان حالت نشسته بود.
اشجّ (يعنى منذر بن عائذ بن منذر بن حارث بن نعمان بن زياد بن عَصَر) ماند تا مركبها را ببندد و بار آنها را بر زمين بگذارد. سپس لباس سفر را از تن بيرون كرد و به جاى آن لباس مهمانى پوشيد. آنگاه به آرامى گام برداشت تا نزد پيامبر(ص) بيايد. آن حضرت از هيئت اعزامى پرسيد: «رئيس شما كيست؟» همه به اشج اشاره كردند. پيامبر(ص) فرمود: «او فرزند مهتران شماست؟» پاسخ دادند: «پدران وى در جاهليت رئيس ما بودند. او نيز اكنون رئيس ما براى هدايت به اسلام است». اشج قصد داشت بنشيند كه پيامبر(ص) صاف نشست و او را نزد خود خواند. رسول خدا(ص) وى را در كنار خود نشاند و با مهرورزى او را به همه معرفى كرد و فضائل او را برشمرد. سپس مردم نزد پيامبر(ص) آمدند و از او مىپرسيدند و او نيز پاسخ مىداد. تا اينكه آن حضرت پرسيد: «آيا از آذوقه شما چيزى باقى مانده؟» پاسخ دادند: «بله». و هركس اندكى از خرماهايى كه در آذوقهاش داشت، آورد. خرماها را روى سفرهاى نزد پيامبر(ص) ريختند. ايشان به خرماها اشاره مىكرد و فرمود: