67مسجد برگشت و درصدد برآمد ديگرى را براى احضار على عليه السلام بفرستد كه اگر پيش آمد بدى رخ داد مسؤوليت آن به گردن خليفه و خودش نباشد. 1عمر پس از رسيدن به مسجد، از ابوبكر درخواست كرد كه تكليف على را يكسره كند و از او بيعت بگيرد. ابوبكر به قنفذ، خادم عمر دستور داد على را احضار كند. قنفذ به خانۀ فاطمه رفت و به على گفت: خليفۀ پيغمبر تو را مىخواهد.
على عليه السلام فرمود: چه زود به پيغمبر دروغ بستيد، قنفذ برگشت و پاسخى را كه شنيده بود، رساند، ابوبكر مدتى گريان شد ولى عمر دوباره فشار آورد كه اين مرد نافرمان را مهلت نده و از او بيعت بگير. ابوبكر به قنفذ گفت: اين مرتبه برو و به على بگو امير المؤمنين مىخواهد بيايى و با او بيعت كنى قنفذ دوباره پيام ابوبكر را به على عليه السلام ابلاغ كرد ولى على با صداى بلند گفت: سبحان اللّٰه! چيزى را كه درخور آن نيست ادعا نمود.
فرستادۀ خليفۀ اوّل برگشت و پاسخى را كه شنيده بود به