145 نكند خيال دشمن، كه نباشدم پناهى
حسان
كه از كاروان جامانده بود»
عاقبت بىكس و تنها ماندهام
هيچكس ياور و غمخوارم نيست
اى عمه بيا تا كه غريبانه بگرييم دور از وطن و خانه، به ويرانه بگرييم