156بيابان سوزان و بدون آب و گياه تنها مىگذارم، تا نام تو بلند و خانه تو آباد گردد. طولى نكشيد غذا و آب ذخيره مادر تمام شد و شير او خشكيد، بىتابى كودك شيرخوار، مادر را چنان مضطرب ساخت كه تشنگى خود را فراموش كرد و براى بهدست آوردن آب به تلاش و كوشش برخاست. نخست به كنار كوه صفا آمد، اثرى از آب در آنجا نديد. سرابى از طرف كوه مروه نظر او را جلب كرد و به گمان آب به سوى آن شتافت و در آنجا نيز به آب دست نيافت. از همانجا سرابى نيز در كوه صفا ديد، دوباره بهسوى آن بازگشت و هفت بار اين تلاش و سعى را براى دستيابى به آب انجام داد. در آخرين لحظات ناگهان از نزديك جاى كودك چشمه زمزم جوشيدن گرفت. مادر و كودك از آن نوشيدند.
داستان سعى، حكايت اميد است. در بيابان سوزان حجاز هاجر و اسماعيل تنها ماندهاند. ابراهيم(ع) براساس رسالت خويش، زن و فرزند را رها كرد و رفت؛ در بيابانى تفتيده، زنى تنها و فرزندى خردسال و گرسنگى و تشنگى. كدام پدر و همسرى با خانواده خويش چنين مىكند؟ كجاست عاطفه پدرى و همسرى؟ اما ابراهيم(ع) پيش از آنكه پدر اسماعيل و سرپرست خانوادهاى باشد، پدر امت است و راهنماى بشر! زن و فرزند او را نگران مىكند؛ اما آينده تاريخ شورى عظيم در دل او مىافكند. او با اين عمل خويش درسهايى به انسانيت داد؛ از يك طرف درس توكل در شرايط سخت و دشوار و از سوى ديگر، درس اميد در اوج نااميدى. آنگاه كه گرد نااميدى بر چهره هاجر نشسته بود، خسته و نگران دست و پا زدن كودك خويش را