170با ته ماندۀ «كارتِ تلفن» كه چند دقيقهاى بيشتر ظرفيّت مكالمه نداشت، تماسى با ايران گرفته، ساعت بازگشت را خبر دادم.
پيش از غروب بود كه از مكّه بيرون آمديم. افسوس مىخوردم كه چرا نتوانستم آب زمزم بعنوان تبرّك با خودم بردارم، كه ديدم در توقّفگاه ماشينها، رايگان بُتريهاى پلاستيكى آب زمزم را به مسافران هديه مىدهند. گوشهاى از ساك دستى براى اين چند ليتر آب مقدّس جا داشت. ساعتى بعد در فرودگاه جدّه بوديم و تحويل ساكها به قسمت بار و انتظار براى پرواز.
صبح 74/2/26 فرودگاه مهرآباد تهران پذيراى ما بود، و انبوه استقبال كنندگانى كه طبق يك سنّت دينى، به پيشواز حاجيهاى خودشان آمده بودند،با دستههاى گل، با آغوشهاى پر مهر، با حلقههاى اشك در چشمانشان.
و ... حاجى مىپنداشت كه از يك «جهاد» برگشته است.
- باشد كه روزىِ همۀ آرزومندان گردد ...