154خوشحال بوديم كه مورد استفاده قرار مىگرفت.
از لا به لاى آن همه خون و جسد و جمعيّت و ... كه بيرون مىآمديم، آفتاب بر اين زمين پر خون مىتابيد و هواى دم كرده از تبخير خونها، يك لحظه مرا به ياد صحراى كربلا انداخت و ريخته شدن آن خونهاى پاك و جوشان بر زمين نينوا و بريده شدن سر ابا عبداللّٰه «ع» و شهداى عاشورا. ديدم حضرت سجاد «ع» حق داشته كه هر وقت قصّابى را مىديد كه مىخواهد گوسفندى سر ببرد، مىايستاد و مىپرسيد: آيا آبش دادهاى؟ و آنگاه گريز به كربلا و ياد از قساوت دشمن در بريدن آن حلقومهاى مطهّر با لبهاى خشكيده از عطش ... تا اندكى از موى سر بچينيم و لباس احرام را درآورده، زير دوش تنى بشوييم و لباس عادى بپوشيم، عصر شده بود و دور و بر دستشوييها بسيار شلوغ و همه به نوبت ايستاده، كه سر بتراشند و بشويند و جامه بپوشند.
لحظهاى بود كه خيليها را در اولين نگاه، نمىشد بشناسى. سرها كه با تيغ تراشيده مىشد، چهرهها بشدّت تغيير مىكرد. حالا هر كس بايد عرقچينى بر سر بگذارد تا كلّۀ مبارك در برابر آفتاب نسوزد، يا آنكه از يك چپيه و دستمال سفيد كمك بگيرد.
شب را در منا مانديم. صبح روز يازدهم، پس از سنگ زدن به سه جمره، از منتهىاليه جمرۀ سوّم پياده به مكّه رفتيم كه راه چندانى تا «هتل جفالى» نبود. استراحتى و ناهارى، سپس حركت به سوى مسجدالحرام براى تكميل اعمال. ساعتِ 3 بعد از ظهر، مناسبترين